حكيم ابوالقاسم فردوسى
558
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بىدرنگ با زور و فرّ گشت . آنگاه سيمرغ به دو گفت : اين زخمها را ببند و يك هفته بدور از هر گزندى باش . يك پَر مرا نيز در شير ، تَر بگردان و بر اين زخمهاى تير بمال . سپس رخش را نيز همانگونه پيش خواست و نوك خود را به دست راست فرو كرد و شش پيكان تير از گردن رخش بيرون آورد . ديگر هيچ جاى رخش ، زخمى يا بسته نبود . پس ناگهان خروشى برآورد « 1 » . رستم كه چنين ديد ، با دلى شاد بخنديد . آنگاه سيمرغ به رستم گفت : اى پهلوان پيل تن ، تو كه در هر انجمنى نامدار هستى ، چرا از اسفنديار - كه رويين تن و نامدار است - رزم بجستى ؟ رستم به دو گفت : اگر او از بند كردن من سخن نمىگفت ، مرا نژند نمىساخت . زيرا براى من اگر در جايى از جنگ باز بمانم ، كشتن آسانتر از ننگ و بند باشد . ليك سيمرغ به دو گفت : بدان كه اگر در برابر اسفنديار سرت به خاك آيد ، ننگ نباشد . زيرا كه آن پاك تن ، شاهزادهاى رزم زن است كه فرّهء ايزدى دارد . اينك با من پيمان ببند كه از جنگ جستن پشيمان شوى و ديگر به هنگام كوشش و كارزار ، بر اسفنديار فزونى نجويى . فردا به پيش او پوزش بخواه و چرب زبانى بكن و تن و جان خود را برخىِ او بساز . پس اگر روزگار او بسر آمده باشد ، بىگمان پوزش تو را نخواهد پذيرفت . آنگاه من برايت چارهاى خواهم ساخت و سرت را به خورشيد برمىافرازم . رستم كه چنين شنيد ، ديگر از انديشهء آن بند رها شد و شاد گشت . پس به سيمرغ گفت : اگر آسمان بر سرم تيغ نيز ببارد ، از گفتار تو نمىگذرم . سيمرغ به دو گفت : اينك از سرِ مهربانى ، راز آسمان را با تو مىگويم . بدان كه هر كسى كه خون اسفنديار را بريزد ، روزگار بر او شكست آورَد و تا زنده باشد هم از رنج رهايى نيابد و هيچ گنجى برايش نماند . در اين گيتى برايش شوربختى باشد و چون درگذرد ، رنج و سختى برايش به پيش آيد . اينك اگر به اين گفته همداستان گردى و به دشمنت دلاور شوى ، همين امشب ، تو را شگفتىاى مىنمايم و لبت را از گفتار بد مىدوزم . پس برو و بر رخش رخشنده سوار شو و يك
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 214 .